رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

نفس مامان و بابا

18 ماهگی

٢٨ ام این ماه که آمد ، برای تو ، تغییر دیگری در پی داشت . برای من و پدرت ، رنگش فرق می کرد . حس و حالش هم ... این سومین ، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش . پایان هر نیم سال ، یک تغییر ! اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی . دومی را هم ، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی ، و تولدت .   و حالا سومین آن ، 1 سال و نیمه ی من ؛ تغییرش ، به پایان رسیدن واکسن هایت بود . همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون ، گفت : " خب ، واکسن های پسرت تمام شد و رفت تا 6 سالگی . " همان که وقتی گفت ، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول ، لازم ست . و من به یقین می گویم که با حر...
28 اسفند 1391

دندان

عشق کوچولوی مامان ؛ یک دندون هم از لثه ی قشنگت اومد بیرون . تیز و کوچولو و سفید .   خنده هات حسابی جون گرفته با این دندان ها که روز به روز کامل تر میشن . دوست ت دارم . جوانه زدن 11 دندان در 17 ماه و 24 روزگی ...
27 اسفند 1391

در واژه ها تو

قند عسلم  دایره ی لغاتت روز به روز داره بیشتر میشه. قربونت برم الان تقریبا اینا رو میگی: حم= حموم،  آب . آگا= آقا. دبنم= شبنم. مامان. بابا. آخ= خاله. ددر. به به . عی اضا= علیرضا. و کلی چیزای دیگه الان همینا یادم میاد. جدیداش شبنم اسم خالتو میگی و علیرضا. قربونت برم  پسرک کوچولوی من. فردا 18 ماهت تموم میشه. وای وای از الان استرس واکسن تو گرفتم ایشالا راحت باشه  و تب نکنی و پا درد نداشته باشی. خیلی دوست دارم رادین کوچولوی من. راستی دیگه همه ی اعضای بدنتم میشناسی. عاشق اتوبوسی. فقط بوس آخرشو میگی . قربون لبات برم من. چیزی به عید نمونده .مامانی و بابایی هم ...
27 اسفند 1391

دندان دهم

بالاخره دندونات 2 رقمی شد. الهی فدات شم که هیچی نمیگی مادر . دندون دهمت هم رو نمایی کرد. امروز یکم بد غذا شده بودی. فکر کنم برای دندونات. پشت سر هم دارن در میان. ایشالا همشون دربیان تو راحت شی. مبارکت باشه عزیزممم خیلی دوست دارم پسرکم. + دندون پشت آسیا.در 17 ماه و 13 روزگی. ...
14 اسفند 1391

در آستانه ی 18 ماهگیت

پسرکم خیلی زود داری بزرگ میشی. هر روز شیرین تر از روز قبل. دلم برای دیروزت هم تنگ میشه چه برسه به 1 ماه قبل و .. نوزادیت. تو همون رادین 1 روزه ای که الان اینقدر بزرگ و عاقل شدی. مامانی هر چی بهت میگم کاملا درک میکنی و دقیقا همون کاری و انجام میدی که ازت  خواستم. نفسی در واژه هات بیشتر شده. مامان= مامان بابا= بابا حموم=حم جوجو=جیجی هاپو=هاپ آب=آب غذا= به به گردش=دردر در چیزی و میخوای باز کنی میاری میدی دستم میگی دددددد با فتحه. تقریبا اعضای بدنتو میشناسی. چشات. موهات.سرت. گوشات.دماغت. دهنت.می میات.هههههه هنوز...
11 اسفند 1391

دندان نهم

عزیزکم بعد از  دندون هشتمت دیگه خبری از دندون نبود یعنی از 14 ماه و 18 روزگی تا الان. بالاخره طلسم شکمل در شکسته شد و دندون آسیابت جوانه زد. قربون صبوریت برم مادر بدون گریه و تب شکوفه زد. میدونم خیلی درد کشیدی اما به روی خودت نیاوردی. دندون آسیاب چون بزرگه خیلی سخته. هنوزم کامل در نیومده داره لثتو پاره میکنه. لثهات آش و لاشه. ایشالا کامل در میاد راحت میشی. + جوانه زدن اولین آسیاب / بالا سمت راست. در 17 ماه و 11 روزگی. ...
11 اسفند 1391

هفده ماهگی

جــــــــــان مادر ، امید قلب و دل من بی همتای من ١٧ ماهه شدی ! بزرگ شدی ، آقا شدی ... انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای ١٦ ماهگی ات نوشتم . چقدر زود یک ماه گذشت . امروز١٧ ماهه شدی ... یک پسر 1 سال و ٥ ماهه ، و باز یک ٢٨ دیگر و من ... که من یک عمر روز ٢٨ام برایم بهترین روز زندگی است روزی برای تو برای من مادر   پسرکم ؛ نمی دانی این روزها ، چقدر بیشتر دوستت دارم . چقدر بیشتر برایت می میرم . ممنونم که هستی .   ...
28 بهمن 1391

به بهانه ی سومین سالگرد ازدواج من و بابایی

این اولین مطلبی که راجع به سالگرد ازدواج من و بابایی تو وبلاگت مینویسم برای پدر بی نظیرت: مرد بی همتای من ! عشقمان ٣ ساله شد . ٣ سال است که آغوش ات ، امن ترین آغوش دنیاست برای من . و دست هایت گرم ترین ... مثل همیشه کلمات کم میاورند در برابر این همه خوبی تـــــو ... هیـــــچ ندارم که بگم ... فقط ! برای همه ی مهربانی هایت ، همه ی گذشت هایت ، همه ی مـــرد بودن ات ، همه ی عاشقانه هایت ، به خود میبالم و ممنون ات هستم . من ! خوشبخت ترین بانوی جهانم با تـو . دوستت دارم ، مرد مهربان من .   + بابت هدیه ات ، ممنونم . خیلی خوشم اومد ...
27 بهمن 1391

غم و شادی

سلام عزیزکم. چند وقت نتونستم بیام برات بنویسم. مامانی 6 بهمن خاله عاطی از امریکا اومد پیش ما. خیلی خوشحال شدیم از دیدنش. دلمون کلی براش تنگ شده بود . کلی هم خوش به حال شما شد. خاله عاطی هم کلی با شما بازی کرد. 3 شنبه هم 10 بهمن خاله نیر و نگار دوست شما آرشا همه اومده بودن خونه ی ما. تو هم کلی با آرشا بازی کردی تا جمعه. اما اینو بگم که همه ی اونا یه سرما خوردگی سخت گرفته بودن. جمعه ظهر آب گوشت پر و پیمون خوردی خوابیدی، عصر که بیدار شدی یهو هر چی خورده بودی و بالا آوردی. خیلی حالت بد شد. تمام تنت میلرزید. منم یهو خیلی ترسیدم. بردمت حموم. دوباره سر شام بالا آوردی. ظفلی خاله نیر هم برای راه افتاد آرشا شام کباب مهمون کرده بود. تو که ای...
17 بهمن 1391

شانزده ماهگی

28 این ماه هم آمد ماه ها و هفته ها و روزها پي هم مي آيند و تو روز به روز ، كه نه ! لحظه به لحظه در حال شكوفا شدني . جوانه ميزني و سبز ميشوي و گُل ميدهي ... و من با تمام اشتياق مادرانه ام ، نظاره گرِ اين سير تكامل توام گُل اندام من . امـــروز تو ! شانزده ماهه شدي نازنينم . شانزده ماهه اي دلبر و شيرين . شانزده ماهه اي مهـــــــربان و نيك انديش . شانزده ماهه اي دانا و زيرك . و من ! مي ستايم تمام روح لطيف تو را ... تمام وسعت دل كوچك تو را ... تمام هوش سرشار تو را ... من مي ستايم تمــــام " تو " را ، كه از برگ درخت هم لطيف تري   اين روزها ؛   - بيش از پيش به حمام و...
28 دی 1391